المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

143

مروج الذهب ( فارسى )

سپاه و عدالت تو با رعيت خبرها شنيده بودم و خواستم اين مملكت را ببينم و از اينجا بديار خودم و ملك پسر عم خويش باز ميگردم و آنچه از جلالت اين ملك و وسعت اين ديار و رواج عدلت و حسن رفتار تو اى پادشاه نيكو خصال ديده‌ام حكايت ميكنم و سخنان نيك و ثناى جميل مىگويم » . و او خرسند شد و مرا جايزهء گرانقدر و خلعت معتبر فرمود و بگفت تا مرا با بريد تا شهر خانقوا بياوردند و بشاه خانقوا نوشت تا مرا گرامىدارد و بر خواص ناحيهء خويش مقدم شمارد و تا هنگام خروجم مهمان كند و من بنزد وى در كمال عيش و رفاه بودم تا از ديار چين برون شدم . مسعودى گويد ابو زيد حسن بن يزيد سيرافى كه بسال سيصد و سىام از سيراف برون شده و به بصره اقامت گرفته بود در بصره به من گفت و اين ابو زيد عموزادهء مزيد بن محمد بن ابرد بن بستاشه فرمانرواى سيراف بود و اهل دقت و تحقيق بود . گفت كه از همين ابن هبار قرشى دربارهء شهر حمدان مقر پادشاهى كه وصف او كرده بود پرسيدم و از وسعت و كثرت جمعيت آن بگفت و اينكه شهر به دو قسمت است و خيابانى دراز و پهناور ميان آن فاصله است و شاه و وزير و قاضى القضاة و سربازان و خواجگان و همهء لوازم در ناحيهء راست و طرف مشرق است و هيچيك از عامه با آنها نباشد و در آنجا بازار نيست بلكه نهرها در كوچه‌ها روانست و درختان بر نهرها رديف و خانه‌ها همه وسيع و در ناحيهء چپ كه طرف مغرب است رعيت و تجار و آذوقه و بازارهاست و چون روز روشن شود ناظران و غلامان شاه و غلامان و پيشكاران وزراء سواره و پياده بناحيهء عامه و تجار در آيند و كالا و ما يحتاج خود بگيرند و بروند و هيچكس از ايشان تا روز بعد بدين ناحيه نيايد . در اين ديار همه جور گردشگاه و باغ خوب و نهر روان هست مگر نخل كه آنجا نيست . اهل چين در كار نقش و هنر و امثال آن از همهء خلق خدا چيره دست‌ترند و هيچكس از اقوام ديگر در اين رشته از آنها پيشى نگيرد ، مرد چينى با دست چيزها بوجود آورد كه از ديگران ساخته نيست و بدربار شاه برد كه پاداش ابداع ظريف